عشق از درونم شد برون، بُرد از کفم آن دین و دل
آزاد کرد از بند و قید، بیرون کشیدم ز آب و گل
***
طوطی شدم در گلستان، نالان بگشتم بی امان
این ناله زاهد بشنود، زافعال خود گردد خجل
***
محو جمال یار خود، گشتم به هر شهر و دیار
در جستجویش هر کجا، پرکار بودم نی کسل
***
خواب آمد و عقلم ربود، در حالتی رفتم ز خود
در بیخودی دیدم او را، دیدم چو سروی بی مُدل
***
دیدم قد رعنای او، هوشم برفت از سر برون
از دل به ناله گفتمش، جانا بیا هستم مُضل
***
از خود اگر بیرون شوی، بینی همی یارت برت
تا خودپرستی میکنی، باشی به چاهی در مُذل
***
مثل (ضعیف) خسته دل، از خود رها شو روز و شب
تا دوست را بینی بِبَر، خود هم نابشی در خجل
0 نظرات:
ارسال یک نظر