گرفتار

اگر سر در گریبانم گرفتار رخ یارم
ملامت از چه بنمایی که این از جان خریدارم

شب و روزم غم آلوده به درد و رنج می­سازم
به امید ملاقتش غمی بر خود نمی­آرم

اگر سازد مرا حُسنش وگر سوزد مرا عشقش
هر آنچه خواهد آن خواهم دگر خود را نیازارم

به عشقش سر خوشم نامش سربازار می­گویم
اگر عورم اگر عارم زبان در کام نگذارم

بده ساقی مِی باقی کز آن ترک وطن سازم
سر کویش کنم مسکن نشینم اشک­ها بارم

بیابم دامنش آنجا ز دستش ساغری گیرم
شوم مدهوش حُسن او چه عشقی زیر پَر دارم

کنم مژگان خود جاروب، راهش را بیارایم
ز آب دیده تر سازم خوشم بر این شده کارم

(ضعیف) بینوا دارد تمنا حُسن تو بیند
برفته خواب از او گوید که شب چون روز بیدارم

رها کنیم

برخیز تا ز غصه و غم دل رها کنیم
در بزم یار و باده ساقی صفا کنیم

بگذشته روزگار به غفلت شبانه­روز
حالی بیا که درد درون را دوا کنیم

زاهد ز عقل گفت سخن، گوش ما نرفت
ما رو به عشق کرده به پیمان وفا کنیم

یعنی بدان که ما رخ دل­دار دیده­ایم
هستی بداده­ایم ز کف، خود فدا کنیم

گر رازدار پرده، برون کرد حُسن خویش
بر ما شد این به نور رُخش سجده­ها کنیم

مهر علی (ع) و آل بُوَد دین ما و بس
با جان رویم تا که به مقصود جا کنیم

خواهیم دامنش به کف آریم، زاهدا
هر نیمه شب برای وصالش دعا کنیم

گرچه (ضعیف) هستم و دل پُر ز آروزست
این ادعای خویش نه بَهر ریا کنیم

دیدار

ساقی بیا و این قدحم پُر شراب کن
از عشق روی او دل ما را کباب کن

سوزان مرا ز وصال، ای طبیب عشق
هستی طبیب عشق، به حالم شتاب کن

بر دامن تو دست تولّا زدیم و بس
جانا بیا، بیا و به حالم عتاب کن

از دوستیّ تو، ره عشاق می­زنم
دیگر بیا پیاله مسکین شراب کن

آن کس که نیست دوست تورا، کافرست و بس
گر زاهد است و شیخ، تو او را عذاب کن

هر کس تو را شناخت، بُوَد عارف به حق
حق گفته است، نامه او پر ثواب کن

جامِ (ضعیف) گشته تهی، هست تشنه لب
از حُسن روی خود، دل او پُر ز تاب کن

خلقت

قبل از وجود بود جهان را وجود داد
ظاهر نمود خود چه قیام و قعود داد

خورشید و ماه و انجم و لیل و نهار را
هم بر و بحر و سبزه به هر جا زجود داد

کون و مکان و آدمیان را بیافرید
از حلق و از زبان و سخن این شهود داد

اجسام خلق کرده که جان را روان نمود
دل را بر آفرینش خود هم سجود داد

رحمانی و رحیمی خود آشکار کرد
پیغمبری به موسی و عیسی و هود داد

ختم پیمبری به محمد (ص) عطا نمود
بر ما کتاب و عترت و او را ودود داد

دارد هزار اسم به رحمت یکی غضب
یک ذره زان غضب که به عاد و ثمود داد

مخلوق نی توان که ز خالق کند مدیح
تعریف را خدا به (ضعیف) یادبود داد

آغاز

چون نی به نام هو سر دفتر نوا کنیم
با یاد او به هر سخنی آن ادا کنیم

از عشق خلق کرده جهان و جهانیان
بر ما نموده اینکه در آنها صفا کنیم

انواع خلقت است که از دید ما خفیست
باید ز دید عقل بر آنها نگا کنیم

آورده در وجود، معلق ستاره ها
بر صنع ذات پاک خدا مرحبا کنیم

یکتا بُوَد که خلق نموده هر آنچه هست
باید بدرگهش همه جا التجا کنیم

آتش به روی آب معلق نگاه داشت
هر یک ز صنعتش به زبان مرحبا کنیم

پروردگار عالمیان را ستایش است
عقلی بما عطا نمود که با آن چه ها کنیم

غافل شدن از این همه آثار شرط نیست
باید که روی خود به در کبریا کنیم

هستم (ضعیف)، او به ضعیفان نظر کند
درد درون خویش به نامش دوا کنیم

 
Home | Gallery | Tutorials | Freebies | About Us | Contact Us

Copyright © 2009 ضعیف |Designed by Templatemo |Converted to blogger by BloggerThemes.Net

Usage Rights

DesignBlog BloggerTheme comes under a Creative Commons License.This template is free of charge to create a personal blog.You can make changes to the templates to suit your needs.But You must keep the footer links Intact.