برخیز تا ز غصه و غم دل رها کنیم
در بزم یار و باده ساقی صفا کنیم
بگذشته روزگار به غفلت شبانهروز
حالی بیا که درد درون را دوا کنیم
زاهد ز عقل گفت سخن، گوش ما نرفت
ما رو به عشق کرده به پیمان وفا کنیم
یعنی بدان که ما رخ دلدار دیدهایم
هستی بدادهایم ز کف، خود فدا کنیم
گر رازدار پرده، برون کرد حُسن خویش
بر ما شد این به نور رُخش سجدهها کنیم
مهر علی (ع) و آل بُوَد دین ما و بس
با جان رویم تا که به مقصود جا کنیم
خواهیم دامنش به کف آریم، زاهدا
هر نیمه شب برای وصالش دعا کنیم
گرچه (ضعیف) هستم و دل پُر ز آروزست
در بزم یار و باده ساقی صفا کنیم
بگذشته روزگار به غفلت شبانهروز
حالی بیا که درد درون را دوا کنیم
زاهد ز عقل گفت سخن، گوش ما نرفت
ما رو به عشق کرده به پیمان وفا کنیم
یعنی بدان که ما رخ دلدار دیدهایم
هستی بدادهایم ز کف، خود فدا کنیم
گر رازدار پرده، برون کرد حُسن خویش
بر ما شد این به نور رُخش سجدهها کنیم
مهر علی (ع) و آل بُوَد دین ما و بس
با جان رویم تا که به مقصود جا کنیم
خواهیم دامنش به کف آریم، زاهدا
هر نیمه شب برای وصالش دعا کنیم
گرچه (ضعیف) هستم و دل پُر ز آروزست
این ادعای خویش نه بَهر ریا کنیم